خبرگزاری مهر - مجله مهر: برای دخترها سؤال شده که در و دیوارها چطور به این شکل درآمدهاند. میپرسم: «بار اولتونه که اینجا اومدین؟» به مادرشان اشاره میکنند: «مامان یه دونه کارت داشت.» مادرشان ادامه میدهد: «گفتند فقط خودت میتونی بیای. امروز ظهر یک نفر لغو کرد و گفتند میتونی دختر بزرگت رو بیاری و بعد یک ساعت یکی دیگه لغو کرد و گفتند میتونی دختر وسطی را هم بیاری. و بعد یکی دیگر هم لغو کرد و گفتند میتونی آخری رو هم بیاری. من هم سهتاشونو زدم زیر بغلم و آوردم.» و میخندد. میپرسم: «پیش از این، دیدار آقا اومده بودین؟»
زن دوبار آمده است؛ یکبار دوران دانشجویی و یکبار هم شبی که آقا به حاجمحمود کریمی گفت: «ای ایران بخوان!» میگوید: «ظهر یکی از دوستام کارت ملاقاتی بهم داد. با اصرار از همسرم اجازه گرفتم. با خودم گفتم، درسته که مجلس برپاست و آقا نیست؛ اما اونجا نباید به اندازه یک نفر هم خالی باشه. همیشه با خودم میگفتم زهیر چطور امام حسین(علیه السلام) را دید، همسرش را طلاق داد، همه چیز رو پشت سر گذاشت و با ایشون همراه شد؟
اومدم حسینیه و نشستم اون انتها. ناگهان جمعیت از جا کنده شد و هجوم برد سمت جایگاه. آقا اومده بودن. همه بلند شدیم و دویدیم. اونچنان که فقط سهچهار صف باهاشون فاصله داشتیم. نیروهای اجرایی به جان آقا قسممون دادند که جلوتر نریم و ما به احترام قسمی که دادند، همونجا وایسادیم، وگرنه مردم دست به دامن عبای آقا هم میشدند. بیست دقیقه یکسره شعار دادیم. با خودم گفتم امشب که آقا آمده، اگر دشمن حمله کند، حاضری همینجا با ایشون شهید بشی؟ یادم افتاد به قرضها و دینهام و برای چند لحظه مردد شدم. اما بعد با خودم گفتم که حاضرم. انشاءالله که مردم هم دینهام رو میبخشند. آنجا حال زهیر را درک کردم. خدا انگار بخش کوچیکی از ماجرای عاشورا رو نشونم داد. وقتی از مراسم بیرون اومدیم، نیروهای اجرایی دست میکشیدن به سرمون و اشک میریختن و میگفتن زیارتتون قبول! اما حالا... اومدم قتلگاه آقامون. حالا حال دیگهای دارم. شدم یکی از جاماندگان حادثه کربلا.»


نظر شما