۱۷ آبان ۱۴۰۵، ۷:۴۵

هفت شهید را غسل داد و دعا کرد، هشتمین شهید خودش بود

هفت شهید را غسل داد و دعا کرد، هشتمین شهید خودش بود

نویسنده «مثل حسین» به واکاوی حیاتِ معنوی و ویژگی‌های اخلاقی شهید حسین اجاقی پرداخته و روایتی از فرمانده‌ای ارائه می‌دهد که نفوذِ کلام و رقتِ قلبش، او را در میان یاران متمایز کرده بود.

به گزارش خبرنگار مهر، پروانه نوری، از نویسندگان مجموعه کتاب‌های «قصه فرماندهان»، در تشریح روندِ تدوین کتاب «مثل حسین» درباره شهید حسین اجاقی، از مسیرِ پژوهشیِ خود برای گردآوری خاطرات همرزمان و خانواده این شهید سخن گفت. او ضمن بازخوانیِ ویژگی‌های اخلاقی این فرمانده، از روایتی تکان‌دهنده پرده برداشت که در آن، دعای شهید بر ای شهادتی شبیه به سرور و سالار شهیدان و بی‌نیازی از غسل و کفن، در نهایت به حقیقت پیوست.

از قصه فرماندهان تا ثبت خاطرات شهید اجاقی

نوری درباره روند نگارش کتاب «مثل حسین» تشریح کرد: دو کتابم در مجموعه «قصه فرماندهان» به چاپ رسیده است. اولی برای شهید سید محمدسعید جعفری بود با نام «غریب غرب» که مهر ماه ۱۴۰۴ چاپ شد؛ کتابی درباره اولین فرمانده سپاه غرب و استان کرمانشاه. همزمان با نگارش «غریب غرب»، در حال مصاحبه با همسر شهید مجید زارعی بودم که خواهر شهید حسین اجاقی هم هست. چون خاطرات خانم اجاقی را از دوران کودکیشان گرفتم، در طی مصاحبه‌ها خواه ناخواه برادرش حسین هم روایت شد. با اتمام خاطرات خانم اجاقی فکر کردم حیف است حالا که بخشی از خاطرات شهید حسین را در اختیار دارم، برایش کار جداگانه‌ای انجام ندهم. این بود که به سراغ همرزمانش رفتم و با استفاده از خاطرات همرزمان، سایر اعضای خانواده، اسناد، پایگاه‌های اطلاعاتی و منابع مستند دیگر، خاطراتش را کامل کردم و «مثل حسین» را در قالب قصه فرماندهان نوشتم.

ویژگی‌های اخلاقی شهید، از رقّت قلب تا نفوذ کلام

نوری درباره ویژگی‌های شهید اجاقی گفت: اکثر شهدا یکسری خصوصیات مشابه داشته‌اند. از جمله ساده‌زیستی، اهل دعا و عبادت، اخلاص و شجاعت. شهید حسین اجاقی علاوه بر این موارد، خصوصیاتی دارد که من آنها را خیلی دوست دارم. مهمترینش اینکه او انسانی بسیار «رقیق‌القلب» بوده و چشم‌هایش یاری‌کننده قلبش بوده است. طبق آنچه اطرافیان، دوستان و همرزمانش می‌گفتند او در عبادت‌هایش بسیار اشک می‌ریخته. طوری که در زمان شنیدن خاطراتش قصد داشتم عنوان کتابش را «معجزه اشک» بگذارم، اما در نهایت «مثل حسین» انتخاب شد.

او افزود: شهید اجاقی خیلی دلسوز بوده و از همان ابتدای جوانی «نفوذ کلام» داشته و تأثیرگذار بوده است. به عنوان مثال، گاهی که زن و شوهری مشکل یا بحث و جدلی با هم داشتند، وقتی شهید حسین با آنها صحبت و پادرمیانی می‌کرده، با هم آشتی می‌کردند. یا مثلاً زمانی که هنوز نوجوان بوده، طی صحبتی که در خصوص حجاب با معلم دبستان خواهرش داشته، روی او تأثیر گذاشته و نظرش را در مورد حجاب تغییر داده است.

این نویسنده افزود: شهید اجاقی همیشه خیرخواه دیگران بوده و به گفته نزدیکان، اصلاً دوست نداشته منزلشان از میهمان خالی باشد. او هر بار که از جبهه می‌آمده، تعدادی از همرزمانش را با خودش به خانه می‌آورده و در اتاقی که در حیاط داشته، میزبانی آنها را می‌کرد. او هیچ چیزی را برای خودش به تنهایی نخواسته و همیشه هر چه داشته را با دیگران تقسیم کرده است. این موارد از خصوصیاتی بوده که در کتاب بیشتر بر آنها تاکید کرده‌ام.

خاطره‌ای از عملیات عاشورا و قضاوت‌های سخت

او در خصوص خاطره‌ای که در کتاب هم به آن پرداخته، شرح داد: شهید اجاقی در عملیات عاشورا فرمانده گردان حُنین بود؛ عملیاتی در منطقه میمک ایلام که موفقیت‌آمیز نبود و بسیاری از نیروهایش شهید شدند. مجیدزارعی، همسر خواهرش که تنها یک ماه از عقدشان گذشته بود و معاونش بود، در این عملیات مفقود می‌شود وحسین اجاقی هم از ناحیه سر مجروح می‌شود. از آن عملیات به بعد، شهید اجاقی خیلی اذیت شده و زندگی را به خود بسیار سخت می‌گرفته است. او از اینکه هم اکثر نیروهایش شهید شده بودند و هم خودش توفیق شهادت نداشته، ناراحت بود. مخصوصاً، در حضور خواهرش سعی می‌کرد از همسرش فاصله بگیرد، با او بیرون نمی‌رفته و حتی او را تا منزل مادرش که فقط دو کوچه تا خانه‌شان فاصله داشته، همراهی نمی‌کرده؛ مبادا دل خواهرش بشکند.

نوری ادامه داد: حسین اجاقی در خانه خودش و با همسر و خانوادهاش اینگونه زند گی را به خود سخت میگرفت و فقط کنار مزار دوستان شهیدش به آرامش می‌رسید، اما آنجا هم یکبار که سر مزار یکی از شهدای میمک نشسته و اشک میریخت، مادر شهید از راه می‌رسد و دو دستی بر سر او که باندپیچی شده میکوبد و می‌گوید: چطور خودت سالم ماندی، ولی پسر من و خیلی‌ از رزمندگان شهید شدند! شهید حسین با چشمان خیس فقط سکوت می‌کند و از دوستانی که همراهش بودند می‌خواهد دخالت نکنند و اجازه بدهند مادر شهید راحت باشد. می‌گوید خانواده‌های شهدا حق دارند. چون داغ دیده‌اند. شنیدن این خاطره خیلی من را اذیت کرد.

نوری درباره علت انتخاب این عنوان برای کتابش عنوان کرد: می‌خواستم نام کتاب را «معجزه اشک» بگذارم. به همان دلیل که گفتم زیاد گریه میکرده، ولی وقتی عکس پیکرش را دیدم و داستان شهادتش را نوشتم، نظرم تغییر کرد و «مثل حسین» را برای این کتاب انتخاب کردم.

این نویسنده درباره شهادت حسین اجاقی بیان کرد: شهید اجاقی در زمان حیاتش هفت شهید را غسل و کفن کرده و به گفته پدر یکی از شهدا، بعد از غسل و کفن هفتمین شهید، در غسالخانه رو به قبله دعا میکند:

«خدایا! این آخرین شهیدی باشد که غسل دادم و دفعه بعد خودم طوری شهید شوم که حتی قابل غسل و کفن هم نباشم!» در جای دیگری هم دعا می‌کند در نزدیکترین نقطه به حرم امام حسین علیه‌السلام شهید شود. اتفاقاً دعایش مستجاب می‌شود و ۱۶ تیر ماه ۱۳۶۵ زمانی که دخترش دقیقاً یک ماهه بوده، در عملیات کربلای یک در ارتفاعات قلاویزان (جبهه مهران) شهید می‌شود. به گفته همرزمانش پیکرش طوری از هم پاشیده و له‌ شده بود که برای انتقالش نایلون بزرگی را با احتیاط از زیر پیکرش رد می‌کنند و او را در نایلون می‌پیچند. سرش کاملاً متلاشی شده و چون پیکرش قابل غسل دادن نبوده، به توصیه امام جمعه وقت، با همان لباس‌های خاکی تکه تکه شده او را کفن و به دل خاک می‌سپارند.

نوری افزود: از آنجا که سوم شعبان به دنیا آمده، نامش حسین بود و سر و پیکرش هم مانند امام حسین علیه‌السلام تکه تکه شده، مطمئن شدم که عنوان «مثل حسین» مناسب و زیباتر است.

برشی‌هایی از کتاب مثل حسین:

فراز فراز زیارت عاشورا را خواندم. لابلایش هم روضه. انگار انبار باروتی بود که در آن کبریت انداخته باشی. شانه‌هایش می‌لرزید و هق‌هق گریه‌اش پیچیده بود توی فضای خالی حسینیه. شور و حالش حال مرا هم دگرگون کرد. زیارت عاشورا که تمام شد، من مداحی کردم و او سینه زد. چنان محکم به سینه می‌زد که خیال می‌کردم حسینیه پر از سینه‌زن است.

عزاداریمان آنقدر طولانی شد که قرص آفتاب پشت کوه‌های مغرب پنهان شد. با چفیه مشکی دور گردنش صورت خیسش را پاک کرد. گفتم: «تقبل الله!»

  • خدا خیرت بده رضا. دمت گرم!
  • خدا تو رو خیر بده که بانی خیر شدی.

روضه و اشک، مثل یک داروی تقویتی به او نیرو میبخشید.

* ****

یکدفعه شیطنتم گل کرد. خواستم کمی سر به سرش بگذارم. با یک حالت دلخوری مصنوعی گفتم: «پس میخوای مهریه ندی آقا!» کمی به جلو خم شد و با تعجب گفت: «ها!؟ کی گفته من مهریه نمیدم؟»

یک قاچ سیب دادم دستش و گفتم: «کی بود تو دفترخانه، وقتی حاج آقا خرمشاهی گفت: "پونصد هزار تومن برای بسیجی مهریه سنگینیه"، گفت: "حاج آقا ما که زنده نمی‌مانیم تا مهریه بدیم! " » خندید و با کف دست زد به پیشانی‌اش: «آخ! اونو میگی!؟

لب و لوچه‌ام را کج کردم و با همان حالت، مثلاً دلخور، گفتم: «آره! اونو میگم آقای بسیجی. »

یک قاچ سیب به طرفم گرفت و گفت: «زینب جان! اون حرف‌ها شوخی بود! شوخی یه داماد بسیجی که میخواست خودشو برای عروس شیرین کنه. حتی اگه زنده هم نمونم، سفارش می‌کنم مهریه‌ات رو تقدیمت کنن!»

کد مطلب 7002889

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha