خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: داستان دانشگاه صنعتی شریف نه فقط روایت آجر و سنگ، که سرگذشت نسلی است که از تابستان ۱۳۴۵ با شور و خرد جوانی، بنیانهای آموزش عالی و صنعتی نوینی را در ایران بنا نهادند. دکتر علینقی مشایخی از همان دوره اولیهایی است که مسیر خود را از مهندسی مکانیک آغاز کرد، راهیِ MIT شد و با کولهباری از دانشِ «استراتژی توسعه و سیستمها»، به وطن بازگشت تا در حوزههای مختلف -از سازمان برنامه و بودجه تا بنیانگذاری دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف- نقشی ماندگار ایفا کند. در قسمت نخست این گفتوگو، او از نظم آهنین دکتر مجتهدی، خرد جمعی دکتر امین، چالشهای توسعه در دهههای پس از انقلاب و ناگفتههای ساختن یکی از معتبرترین نهادهای آکادمیک ایران سخن میگوید؛ روایتی از جنس تدبیر، مقاومت و امید به آینده ایرانی که ساختیم.
* در شروع، خودتان را معرفی کنید و از کودکی و دوران تحصیلتان بگویید.
من علینقی مشایخی هستم، متولد سال ۱۳۲۷ در شهرستان خمین؛ دقیقتر بگویم، در محله گوشه از خمین. دوران کودکیام را بیشتر در خمین گذراندم، بهجز دو سالی که در ۳ تا ۵ سالگی با خانواده در محلات بودیم. تا کلاس نهم در خمین درس خواندم. دوران خیلی خوبی بود. تابستانها به باغ میرفتم و انگور یا میوههای دیگر را به منزل می آوردم. گاهی هم از باغبان یک الاغ میگرفیم و بارها را به خانه میآوردم. مقداری هم در خریدهای خانه کمک میکردم. بقیه وقت به جستوخیز، بازی و تحرک زیاد میگذشت. درسم هم خوب بود، اما اینطور نبود که فقط درس بخوانم و مثلاً شاگرد اول کلاس باشم.
بعد از تمام شدن کلاس نهم، باید بین رشتههای ریاضی، ادبیات و طبیعی انتخاب رشته میکردم. چون به ریاضیات علاقه داشتم، میخواستم ریاضی بخوانم؛ اما در خمین رشته ریاضی نبود. آن زمان رشته طبیعی بود و شاید ادبی هم بود؛ یادم نیست، ولی بههرحال ریاضی نبود. در نتیجه ناچار به تهران آمدم. عمویی در تهران داشتم و پیش ایشان زندگی میکردم. وارد دبیرستان دولتی ادیب شدم. از کلاس دهم تا دیپلم در دبیرستان ادیب درس خواندم.
دبیرستان ادیب یکی از دبیرستانهای دولتی نسبتاً خوب تهران بود. البته دارالفنون شاید از آن بهتر بود و دبیرستان مروی هم خیلی خوب بود. در همان زمان، دبیرستانهای خصوصی درجهیک مثل البرز، خوارزمی و هدف هم وجود داشتند که شهریه میگرفتند و بیشتر بچههای خانوادههای تحصیلکرده و حرفهای به آنجا میرفتند. امکانات ما اجازه نمیداد به آن مدارس بروم؛ در نتیجه به ادیب رفتم.
در سال ۱۳۴۴ اعلام کردند که میخواهند دانشگاه صنعتی آریامهر را تأسیس کنند؛ دانشگاهی برای تربیت مهندسانی که در اداره صنایعی که در حال ایجاد بودند، مؤثر باشند. قرار بود دانشگاهی مورد توجه و باکیفیت ایجاد شود. من هم تحت تأثیر این تبلیغات فکر کردم دانشگاه صنعتی آریامهر دانشگاه خوبی است و آن را انتخاب کردم.
تا پیش از آن در تهران رشته های مهندسی فقط در دانشکده فنی دانشگاه تهران و دانشگاه امیرکبیر، یعنی پلیتکنیک، بود. البته علم و صنعت هم با اسم دیگری بود؛ مدرسهای فنی، یا نامی شبیه دانشگاه.
* آن وقت یک کنکور داشتند دانشگاهها؟
آن زمان کنکورها جداگانه برگزار میشد. ابتدا در کنکور دانشگاه صنعتی آریامهر شرکت کردم و بعد در کنکور امیرکبیر، یعنی پلیتکنیک، هم شرکت کردم و برای دانشکده فنی ثبتنام کردم تا نتیجهها معلوم شود. خوشبختانه در دانشگاه صنعتی آریامهر و دانشگاه امیرکبیر قبول شدم و دیگر در امتحان دانشکده فنی ثبت نام نکردم. دانشگاه صنعتی آریامهر را انتخاب کردم.
آن زمان آقای مجتهدی پایهگذار و بنیانگذار دانشگاه آریامهر بود و حدود ۴۲۰ نفر را پذیرفته بودند. من در تابستان سال ۱۳۴۵ برای ثبتنام آمدم. دکتر مجتهدی با پذیرفتهشدهها مصاحبه میکرد و میپرسید چه رشتهای میخواهند بخوانند. من دوست داشتم مکانیک بخوانم، بدون آنکه شناخت خیلی زیادی از خود رشته داشته باشم. دو دلیل داشتم: یکی اینکه فیزیک مکانیک را خیلی دوست داشتم؛ دوم اینکه میخواستم بفهمم ماشین آلات و کارخانهها چطور کار میکنند. گفتم میخواهم مکانیک بخوانم و ایشان هم تأیید کرد. خلاصه وارد دانشکده مکانیک شدم.
در تابستان سال ۱۳۴۵ که کنکور دادیم، ساختمانهای دانشگاه هنوز کامل نشده بودند. ساختمانی کنار خیابان آزادی بود، همان ساختمان سفیدرنگی که بیشتر کادر اداری اکنون در آن مستقر هستند و آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه هم در کنار ساختمان اداری وجود داشت. بهعلاوه، ساختمان سفیدی در شمال محوطه دانشگاه وجود داشت. این ساختمانها آماده بودند، ولی کارگاه هنوز آماده نبود. مثلاً ما در یکی از سالنهای کارگاه کنکور دادیم که کفش شن بود و هنوز کفسازی نشده بود؛ هیچ ماشینی هم نصب نشده بود. اما وقتی مهرماه وارد دانشگاه شدیم، کف سازی کارگاه انجام شده بود و ماشینآلاتی مثل ماشین تراش و فرز و دستگاههای جوش بخش اتومکانیک، که در کارگاه به آنها نیاز داشتیم، نصب شده بود. کارها با سرعت زیادی پیش میرفت و دانشگاه بهسرعت تأسیس میشد.
ساختمانهای شمال کارگاه، که اکنون مرکز فناوری و مرکز کارآفرینی و فناوری دانشگاه آنجاست، قبلاً کارگاههای عمومی بودند. بعداً کارگاهها به مجموعهای از سالنها در غرب دانشگاه منتقل شدند و سالنهای دیگر را به فعالیتهای کارآفرینی و نوآوری اختصاص دادند. وقتی ما وارد دانشگاه شدیم، در شمال آن ساختمانها و کارگاهها، ساختمان دیگری وجود نداشت.
آقای دکتر مجتهدی شخصیتی فرهنگی و جدی بود و مسئول ایجاد دانشگاه شده بود. همزمان مدیر دبیرستان البرز و استاد دانشکده فنی بود و در پلیتکنیک، یعنی امیرکبیر، هم سابقه ریاست داشت. کسانی که در آن مجموعه درس خوانده بودند، به دکتر مجتهدی علاقه داشتند؛ چون آدمی منضبط و اصولی بود و بههیچوجه از اصولش کوتاه نمیآمد.
مثلاً اگر کسی علاقه داشت وارد دبیرستان البرز شود، با ضوابطی پذیرفته میشد و باید از نظر درسی شرایطی میداشت. اگر کسی مقام یا موقعیتی داشت و میخواست سفارش کند، ایشان نمیپذیرفت. دبیرستان را هم خوب اداره میکرد و معلمهای خوبی به آنجا میبرد. کسانی که در البرز درس خوانده بودند، به ایشان احترام میگذاشتند و علاقه داشتند. بعضی از فارغالتحصیلان دبیرستان البرز بعداً به دانشگاه آمده و درس خوانده بودند؛ برخی در خارج از کشور ادامه تحصیل داده بودند و بعضی دیگر در داخل کشور مهندس شده و کار میکردند. این افراد دکتر مجتهدی را میشناختند و برایش احترام قائل بودند. اگر صدایشان میکرد، میآمدند. دکتر مجتهدی با اتکا به همین روابط، نیروهایی را جمع کرد که در ساخت دانشگاه با سرعت زیاد بسیار مؤثر بودند.
در سال ۱۳۴۵ که ما تحصیل میکردیم، ساخت ساختمانهای شمالی دانشگاه، مثل ساختمان ابنسینا و یالن ورزش، و تالارها شروع شد. این ساختمانها در فاصله مهر ماه سال ۱۳۴۵ تا مهر ماه سال ۱۳۴۶، با سرعت ساخته شدند. معمار آن آقای مهندس امانت بود که آن زمان معروف بود. فکر میکنم برج آزادی را هم او طراحی کرده بود. سرعت ساختوساز خیلی عجیب بود.
*دکتر مجتهدی چرا اینجا را انتخاب کرد؟
فکر کنم در آبان سال ۱۳۴۴حکم ریاست یا آن طور که آن وقت میگفتند نایب التولیه دانشگاه (آنزمان تولیت دانشگاه با خود شاه بود) را از شاه گرفت. راهاندازی دانشگاه ساختمان و استاد میخواست. او بعد از گرفتن حکمش در سال ۱۳۴۴ گفته بود سال ۱۳۴۵ دانشجو میپذیرد. راهاندازی دانشگاه ساختمان، استاد، وسایل آزمایشگاهی و کارگاهی میخواست. ساختمان اولیه دانشگاه برای یک هنرستان آماده میشد. او این ساختمان را برای شروع از هنرستان گرفت تا بخشهای بعدی را با سرعت به آن اضافه کند. در مورد اعضای هیئت علمی به خارج رفت و از افرادی که دکترا میگرفتند دعوت کرد به دانشگاه صنعتی آریامهر بیایند. با توجه به شناختی که تحصیل کردهها از او داشتند و احترامی که به او میگذاشتند عدهای را که درجه دکتری داشتند برای استادی جذب کرد. این عده با عشق به ایجاد یک دانشگاه جدید و قوی به ایران آمدند و در دانشگاه استخدام شدند.
آقای دکتر فیروز پرتوی یکی از آنها بود که دکترای فیزیکش را از امآیتی گرفته بود و از نیروهایی بود که دکتر مجتهدی جذب کرده بود. فکر میکنم آنجا گرایشهای چپ داشت و وقتی به ایران آمد، شاید ساواک میخواست برایش مزاحمت ایجاد کند، اما دکتر مجتهدی اجازه نداد. وقتی ما وارد دانشگاه شدیم، هنوز تجهیزات آزمایشگاه فیزیک نرسیده بود تا نصب شود. در مهر و آبان، تجهیزات داشت میرسید. من دیدم که آقای پرتوی کتش را درآورده و بار کامیونهایی را که تجهیزات آورده بودند، خالی میکند تا زودتر وارد آزمایشگاه شود. ما در محیطی وارد شدیم که شاهد فعالیت همراه با علاقه و عشق این استادان جوان بودیم و عشق آنها به کار و ایجاد انشگاه بر ما تاثیر میگذاشت.
بعضی از استادان منتظر بودند ما به سالهای بالاتر برسیم تا درسدادن به ما را شروع کنند. در کنار استادانی که از خارج آمده بودند، دکتر مجتهدی تعدادی از شاگردان و فارغالتحصیلان خوب فنی و پلیتکنیک را بهعنوان دستیار جذب کرد تا آزمایشگاهها را راه بیندازند و دستیار استادان باشند. بیشترشان شاگردان خوب دوران تحصیل بودند و بورس گرفتند و رفتند. مرحوم دکتر عباسپور، دکتر احسان، شادروان دکتر رنجبر، دکتر نیوی و دکتر گیوی از جمله آنهایی بودند که با درجه مهندسی وارد دانشگاه شدند. اینها شاگردان خوبی بودند که دکتر مجتهدی بهواسطه سابقهاش در دانشگاه توانست بهعنوان دستیار جذب کند. اکثر آنها از بورس تحصیلی استفاده کردند و به خارج رفتند و دکتری خود را اخذ کرده برگشتند و از اساتید دانشگاه شدند.
دانشگاه در چنین فضایی شروع شد. ویژگی دیگر دکتر مجتهدی این بود که در برقراری نظم و انضباط خیلی جدی بود؛ بهطوریکه کلاسها از اول مهر بلافاصله شروع میشدند. اینطور نبود که بگویند بچهها هنوز از شهرستان نیامدهاند و کلاسها از هفته بعد شروع شود. از روز اول که زنگ میخورد، باید سر کلاس میبودیم. دکتر مجتهدی برای حضور بهموقع استادان هم انضباط بسیار شدیدی برقرار کرده بود؛ همانطور که در مدرسه البرز رفتار میکرد.
دکتر مجتهدی هر هفته از ما امتحان میگرفت. شنبهها هر هفته امتحان میدادیم. در نتیجه، یک سیستم اروپایی اینجا برقرار کرده بود؛ چون خودش در فرانسه درس خوانده و دکترایش را از دانشگاه سوربن بود؛ دانشگاه درجهیکی در آنجا. جالب این است که افرادی که برای تحصیل به خارج از کشور رفته بودند، با وجود اینکه شرایط ایران بسیار بدتر و ابتداییتر از حالا در مقایسه با اروپا بود، اروپا را رها کردند و به ایران آمدند.
خانم مجتهدی، همسر دکتر مجتهدی، فرانسوی بود. در خاطراتش از شرایط سخت زندگی در اینجا نوشته بود؛ مثلاً در طبقه بالای ساختمانی زندگی میکردند که برف به آن نفوذ میکرد. بااینحال در ایران ماندند.
* این هم قصه جالبی است. در خاطرات کسانی که آن دوره را زیستهاند و خاطراتشان را نوشتهاند هم نمونههای دیگری دیده میشود. اگر اشتباه نکنم، توران میرهادی در کتابی که درباره مادرش نوشته، میگوید مادرش آلمانی بود و پس از جنگهای جهانی که به آلمان سفر کرده بود دوباره برگشت، مادرش گفته بود: «بیشتر از آن ایرانی شدهام که بتوانم آلمان بمانم» و دوباره به ایران برگشت.
بله، با وجود اینکه شرایط سخت بود، این عده برگشتند و در ساختن ایران و دانشگاه تأثیر زیادی داشتند. مجتهدی هم یکی از آنها بود؛ هم منضبط بود، هم با عشق کار میکرد و هم مردم دوستش داشتند. سال اول دانشگاه که تمام شد و به سال دوم رفتیم، به دلایلی مسائلی برای دکتر مجتهدی ایجاد کردند و او مجبور شد دانشگاه را ترک کند. شاید خدمت خودش را کرده بود، اما عدهای از اقوام دکتر مجتهدی که اینجا بودند برایش داستان ساختند. او واقعاً آدم پاک و منزهی بود و مجبور شد دانشگاه را کنار بگذارد و برود.
بعد از او آقای فضلالله رضا آمد. او در آمریکا تحصیل کرده و فارغالتحصیل فنی بود. فکر میکنم نزدیک به یک سال یا کمتر از یک سال اینجا بود و بعد به دانشگاه تهران رفت. پس از آن هم سفیر ایران در کانادا شد؛ چیزی شبیه به این. بههرحال، وقتی آقای رضا آمد، زمینه را فراهم کرد تا استادان جوان سیستم آموزشی دانشگاه را تغییر دهند.
سیستمی که دکتر مجتهدی برقرار کرده بود، واحدی نبود. باید تعدادی درس میگرفتیم و اگر در یکی از آنها هم رد میشدیم، آن سال را تکرار میکردیم. این یک سیستم اروپاییِ سختگیرانه بود. آقای رضا با توجه به سوابقش در نظام آموزشی آمریکا و نیز حضور استادان جوان، زمینه تغییر سیستم آموزشی دانشگاه را فراهم کرد. سیستم به شکل واحدی درآمد؛ واحد میگرفتیم، درس میگرفتیم و اگر قبول میشدیم، آن درس را میگذراندیم. این از نظر نظام آموزشی، تحولی در دانشگاه بود.
بااینحال، دانشگاه را از نظر فیزیکی و جذب کادر کیفی و انضباط آموزشی باید ساخته دکتر مجتهدی بدانیم. مجتهدی بنیانش را گذاشت. بعد از رفتن آقای رضا، دکتر محمدرضا امین رئیس دانشگاه شد. در دوره دکتر رضا، ترکیب استادان دستنخورده ماند و فقط سیستم آموزشی دانشگاه تغییر کرد. اما آمدن دکتر امین تحول اساسی دیگری در دانشگاه بود.
* دکتر محمدرضا امین چه ویژگیهایی داشت؟
محمدرضا امین مدیر برجستهای بود. دکترای فیزیکش را در آمریکا گرفته بود. به اصفهان رفته بود و دیده بود فضای دانشگاهی آنجا برایش رضایتبخش نیست. بعد در اصفهان کارخانه سیمان ایجاد کرده بود. با اینکه دکترای فیزیک داشت، زمین را نقشهبرداری کرده و کارخانه سیمان درستوحسابی ساخته بود. بعد او را مدیر یکی از بانکهای صنعتی کردند و آنجا هم خیلی خوب عمل کرده بود. مدیریتش به چشم آمده بود و رئیس دانشگاه صنعتی شد.
وقتی ایشان آمد، نظام مدیریتی دانشگاه را طراحی کرد. یکبار با او صحبت میکردیم؛ گفت وقتی آمدم، شش ماه مطالعه کردم که دانشگاه را چطور باید اداره کرد. بعد آییننامهها و روش اداره دانشگاه را نوشت. اساس نظامی که طراحی کرد این بود که استادان درباره اداره دانشگاه تصمیم بگیرند. اگر قرار بود کسی استخدام شود، استادان تصمیم میگرفتند و تأیید میکردند. برنامه دانشگاه را یک مقام بهتنهایی تعیین نمیکرد. استادان تصمیم میگرفتند درسها و برنامههای درسی چه باشد، روش ارزیابی و ارتقای استادان چگونه باشد و امور دیگری مثل ارزیابی دانشجویان چطور انجام شود.
خلاصه، امور دانشگاه از نظر برنامه درسی، محتوای درسی، استخدام استاد، ارزیابی استاد و روش ارزیابی دانشجو، در شوراها و کمیتههای مختلف توسط استادان تصمیمگیری میشد. شورای دانشگاه که روسا و نمایندگان دانشکدهها در آن شرکت میکردند و دکتر امین ریاست آن را بر عهده داشت تصمیمات کلان دانشگاه را اتخاذ میکرد. از همان زمان، اداره هر بخش دانشگاه با شورایی متشکل از استادان پایهگذاری شد. دانشگاه توسط اساتید آن اداره میشد. همین باعث شد دانشگاه ما از دانشگاههای دیگر متمایز شود. دانشگاههایی پیش از شریف و پس از شریف ایجاد شده بودند، اما هیچکدام مثل شریف شاخص و متمایز نشدند. به نظر من، علتش نظام مدیریتیای بود که آقای دکتر امین ایجاد کرد. گاهی ممکن بود شورای دانشگاه تصمیمی بگیرد که مخالف نظر امین باشد، اما او همان تصمیم شورا را اجرا میکرد. این روند تا زمان فارغالتحصیلی ما ادامه داشت.
وقتی وارد دانشگاه شدم، بالاخره هنوز یک بچهمحصل بودم؛ کلاسهای دهم، یازدهم و دوازدهم را گذرانده بودم. تابستانها هم به خمین میرفتم و در آنجا جستوخیز و ورزش میکردم. آدم پرتحرکی بودم. از دوران مدرسه فوتبال بازی میکردم و والیبال و هر بازی دیگری هم که بود، در آن شرکت میکردم.
وقتی وارد دانشگاه شدم، یک شهرستانی بودم. بیشتر کلاسهای دهم و یازدهم و دوازدهم را در تهران خوانده بودم، اما دوستانم همه در خمین بودند. میشود گفت جوانی شهرستانی وارد دانشگاهی شد که دانشجویان دیگرش عمدتاً از دبیرستانهایی مثل البرز، هدف، خوارزمی و ادب آمده بودند. آنها بچههای تهرانی و از خانوادههای حرفهای بودند. در دانشگاه هیچوقت احساس کمبود نمیکردم یا فکر نمیکردم از بقیه کمترم. بچههایی که از تهران آمده بودند، با هم دوست بودند؛ گروهی از البرز بودند و گروهی از خوارزمی. دوستیهای دبیرستانیشان را به دانشگاه منتقل کرده بودند.
اگر قرار بود نماینده دانشجویان انتخاب شود، آنها در سال اول معمولاً این مسئولیت را میگرفتند؛ چون از قبل گروه و رابطه داشتند. از سال دوم، که همه دانشجویان با هم آشنا شدیم من نماینده دانشکده مکانیک شدم؛ چون در جلسههایی که درباره مسائل صنفی و دانشکده برگزار میشد، شرکت میکردم و بهواسطه استدلالهایم شناخته شده بودم. از سال دوم تا سوم و چهارم، نماینده دانشکده مکانیک بودم و با رأی دانشجویان انتخاب میشدم. از سال اول و دوم به بعد هم شاگرد اول دانشکده بودم. درست است که بیشتر دانشجویان آن زمان در دبیرستانهای خصوصی معلمهای قویتری داشتند و امکاناتشان بیشتر بود، ولی در دانشگاه با آن بچههای تهرانی در شرایط مساوی درس میخواندیم و فرصت برای بروز استعدادهای شهرستانی فراهم بود. من همزمان با درس خوانده در تیمهای ورزشی دانشگاه شرکت میکردم.
* تشکیل تیمهای ورزشی دانشگاه همزمان با شروع کار دانشگاه بود؟
بله، این هم جالب است. وقتی دانشگاه شروع شد، دکتر مجتهدی کار جالب دیگری هم کرد. آقای مهندس مقدسیان را که معلم ورزش البرز بود، به اینجا آورد و مسئول تربیتبدنی کرد. ایشان چون خودش در تیم بسکتبال و تیم ملی بسکتبال بازی کرده بود، ورزشکاران ملی را میشناخت و آنها را از رشتههای مختلف آورد تا مربی همان رشته در دانشگاه شوند. مثلاً آقای قائممقامی که خودش عضو تیم ملی دوومیدانی بود، برای تیم دوومیدانی آمد. آقای جباری هم در تیم والیبال بود. چند مربی از تیمهای ملی رشتههای مختلف آمدند. تیمهای مختلف داشتیم: دوومیدانی، بسکتبال، والیبال، فوتبال و تنیس. دکتر مجتهدی توجه ویژهای هم به ورزش داشت؛ بهطوریکه تربیتبدنی دانشگاه را راه انداخت و تیمهای ورزشی دانشگاه شکل گرفت.
اگر چه دانشگاه فعالیتش را در مهر ماه سال ۱۳۴۵ آغاز کرد ولی تقریباً تمامی تیمهای ورزشی ما در مسابقات دانشگاهی در نوروز سال ۱۳۴۶ شرکت کردند. این مربیان افرادی بسیار صمیمی و نزدیک به بدنه دانشجویی بودند. با توجه به اینکه در دوره اول، تنها ۴۲۰ دانشجو داشتیم که حدود ۱۳ یا ۱۴ نفر آنان خانم بودند، فضای دانشگاه با جمعیتی ۱۰ هزار نفری بسیار متفاوت بود. این تعداد اندک دانشجویان باعث روابطی صمیمی و دوستانه میان استادان، مربیان و دانشجویان میشد. برای مثال، آقای قائممقامی با چنان گرمی و صمیمیتی من را به فعالیتهای ورزشی دعوت میکردند که نمیشد پیشنهاد ایشان را رد کرد. نکته اصلی این است که دانشگاه ما نه تنها در درس بسیار جدی بود و مطالب روز را با علاقه و اشتیاق تدریس میکرد، بلکه به ورزش نیز توجه ویژهای داشت. چنانکه زمین فوتبال دانشگاه و سایر امکانات ورزشی، خاطرات بسیاری را برای ما رقم زد.
(متأسفانه در زمان ریاست دکتر سهرابپور، تصمیم به تخریب زمین فوتبال و ساخت ساختمان دانشکده هوا فضا گرفته شد و علیرغم مخالفتها، این فضای ورزش پر از خاطره و ارزشمند از بین رفت.)
* فارغالتحصیلان دوره اول شریف چه نقشی در ساختار صنعتی ایران ایفا کردند؟
دانشجویان ما به دلیل درسهای به روز و سنگین و ارتباط نزدیک با استادان، به دانشآموختگانی مطلع تبدیل شدند. بسیاری از آنها پس از فارغالتحصیلی به صنعت وارد شدند و صنایعی مانند ذوبآهن اصفهان و فولاد اهواز را ایجاد و توسعه دادند. بسیاری از دوره اولیها نظیر مهندس بابایی، مهندس اصلانی و آقایان اردشیریان و عطار (از بنیانگذاران شرکت ناموران)، به پایهگذاران اصلی صنایع و شرکتهای مهندسی مشاور تبدیل شدند. برخلاف مهندسان دانشکده فنی دانشگاه تهران که بیشتر در حوزه پیمانکاری راه و ساختمان فعال بودند، فارغالتحصیلان شریف به دلیل تئوریهای قوی، بیشتر در حوزه مشاوره مهندسی (مانند شرکتهای ایریتک، ناموران و سازه) و طراحی صنعتی نقش ایفا کردند. اینها بودند که دانش مشاوره مهندسی را در ایران بومیسازی کردند؛ صنعتی که تا پیش از آن عمدتاً در دست خارجیها بود.
* از مراسم فارغالتحصیلی سال ۱۳۴۹ و فضای آن دوران بگویید.
در سال ۱۳۴۹ که نخستین دوره فارغالتحصیلان دانشگاه بود، شاه برای شرکت در مراسم آمد تا به این دانشگاهِ کوچک (با حدود ۳۵۰ تا ۴۰۰ نفر فارغالتحصیل) وزن و اعتبار بیشتری ببخشد. من به نمایندگی از دانشگاه نطق کردم؛ متنی که خود تنظیم و ویرایش کرده بودم و عاری از هرگونه مجیزگویی بود. این متن بسیار منطقی بود و بر اهمیت این دانشگاه و پرورش نیروی انسانی کارآمد تأکید داشت. نکته جالب این بود که شاگرد اول و دومِ دانشکدهها، عموماً شهرستانیهایی بودند که با وجود شرایط سختترِ تحصیل در شهرستان، در کنکور با تهرانیها رقابت کرده و از آنها پیشی گرفته بودند. البته از سال چهارم، نشانههایی از فعالیتهای سیاسیِ تندتر دیده میشد؛ چنانکه در یک جلسه، فردی به نام شریف واقفی (که دانشجویی آرام و منظم بود) اعتراض خشمگینانهای کرد که بعدها متوجه شدیم به دلیل فعالیتهای تشکیلاتیاش در سازمان مجاهدین بوده است. با این حال تا پیش از سال ۱۳۵۰، فعالیتها محدود به مواردی نظیر اعتصاب قیمت اتوبوس بود.
* چرا پس از فارغالتحصیلی به جای صنعت، در دانشگاه ماندید و سپس مسیر خود را به سمت مدیریت تغییر دادید؟
پس از فارغالتحصیلی در سال ۱۳۴۹، با وجود پیشنهادهایی از صنعت (مانند کاغذسازی پارس)، دانشگاه مرا به عنوان دستیار استخدام کرد تا سربازیام را بگذرانم و آزمایشگاههای ترمودینامیک و انتقال حرارت را راهاندازی کنم. پس از آن برای تجربه در صنعت، به کارخانهای در قزوین رفتم و برنامهریزی تولید آنجا را تنظیم کردم. سپس با بورس دانشگاه صنعتی اصفهان راهی آمریکا شدم. با وجود تسلط بر مکانیک، تصمیم گرفتم در رشته مدیریت در امآیتی (MIT) تحصیل کنم، زیرا به نظرم مدیریت اثرات اجتماعی وسیعتری داشت و میتوانست بستر کار دیگران را فراهم کند. با حمایت استاد عزیزم، آقای گریگوریان، مدیریت خواندم و رشته فرعیام را اقتصاد (با تمرکز بر سیستمها) انتخاب کردم.
* پایاننامهتان درباره چه بود و چه شد که علیرغم فضای تحقیقاتی آمریکا به ایران بازگشتید؟
موضوع پایاننامهام در امآیتی، «استراتژی توسعه ایران بر مبنای نفت» بود که تحلیل میکرد توسعه بر این پایه چقدر پایدار است. در سال ۱۳۵۷، در حالی که پس از فارغالتحصیلی به عنوان دانشیار تحقیقاتی در امآیتی استخدام شده بودم، همزمان با اوجگیری انقلاب، احساس کردم نمیتوانم دور از ایران باشم. به علاوه وقتی مسئله ای را در آنجا حل میکردم حس میکردم چرا نباید همین کار را در ایران انجام دهم. علیرغم اصرار آنها برای ماندن، در آبان ۵۷ به ایران بازگشتم. البته مسائلی خانوادگی نیز در این تصمیم مؤثر بود، اما دغدغه اصلی کار برای کشورم بود. همسرم نیز که در آمریکا ریاضیات میخواند، با تکمیل ترم تحصیلیاش در زمستان سال ۱۳۵۷ به ایران بازگشت.
ادامه دارد...



نظر شما