خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی و زهرا اسکندری: پس از سقوط خرمشهر، تلاش ارتش عراق برای اشغال آبادان شدت گرفت و شهر در شرایطی دشوار، با تکیه بر مقاومت مردم و رزمندگان، در برابر پیشروی دشمن ایستاد. برگزاری نماز جمعه در اوج محاصره نیز به نمادی از استمرار زندگی و مقاومت مردم آبادان تبدیل شد.
با ادامه محاصره، فرمان امام خمینی(ره) برای شکستن حصر آبادان، به یکی از محورهای اصلی تلاش نیروهای مسلح تبدیل شد. سرانجام پنجم مهرماه ۱۳۶۰، عملیات ثامنالائمه(ع) با هدف شکستن این محاصره آغاز شد و پس از ۴۲ ساعت، با موفقیت به پایان رسید. این عملیات نخستین پیروزی بزرگ و سرنوشتساز ایران در جنگ بود و زمینه را برای عملیاتهای بعدی و آزادسازی خرمشهر فراهم کرد.
در بخش اول این گفتگو با عنوان «آبادان، شهری که پیش از حمله عراق در محاصره بحران بود» به این مسئله پرداختیم که تا قبل از شروع جنگ، آبادان درگیر اختلافات داخلی بود و شرایط جنگی و محاصره نیز باعث نشد تا مردم آبادان و خرمشهر دست از مقاومت بردارند. در ادامه بخش دوم گفتگو با معصومه رامهرمزی را از نظر میگذرانید.
* با توجه به تفاوت «حصر» و «اشغال» آبادان و اینکه برخلاف شهرهایی مانند خرمشهر، اجازه داده نشد آبادان به اشغال دشمن درآید، واکنش اولیه مردم این شهر به حصر چه بود؟ با توجه به اینکه جنگ تازه آغاز شده بود و مردم خوزستان از نزدیک درگیر شرایط جنگی بودند، در آن روزها چه تصویری از حصر آبادان داشتند و چگونه با آن مواجه شدند؟
شاید یکی از دلایلی که مقاومت خرمشهر و آزادسازی این شهر در روایتهای جنگ بیشتر به چشم میآید، همین تفاوت میان «اشغال» و «حصر» باشد. در ماجرای خرمشهر، اشغال شهر به نوعی غرور ملی را جریحهدار کرد و از دست رفتن بخشی از خاک کشور برای همه ملموس بود؛ به همین دلیل، توجه پژوهشگران و رسانهها بیشتر به اشغال و سپس آزادسازی خرمشهر معطوف شده است. در حالی که اگر آبادان در برابر اشغال مقاومت نمیکرد، شرایط میتوانست بسیار متفاوت باشد.
حصر آبادان حدود یک سال ادامه داشت و در این مدت، فشار سنگینی بر شهر و نیروهای مدافع آن وارد شد. من نیروی نظامی نیستم و آنچه میگویم بر اساس مطالعه کتابها و روایتهایی است که از مردم و نیروهای حاضر در آن دوره شنیدهام، اما اگر بخواهیم از منظر پژوهشی به موضوع نگاه کنیم، اتفاقی که در آبادان رخ داد بسیار قابل توجه است. بر اساس آنچه در منابع خواندهام، عراق ابتدا قرار بود با نیروی محدودی وارد خرمشهر شود، اما در نهایت با هجمه سنگین و نیرویی چند برابری وارد خرمشهر شد. این تفاوت نشان میدهد که مقاومت در خرمشهر و آبادان چه هزینهای به نیروهای مهاجم تحمیل کرده است ...
از سوی دیگر، حجم نیرو و آتشی که به سمت آبادان و نیروهای مدافع شهر وارد میشد، بسیار سنگین بود. به نظر من یکی از عوامل مهم در موفقیت مقاومت، وحدت و همراهی میان نیروهای مختلف بود؛ از سپاه و ارتش گرفته تا نیروهای اعزامی و مردم عادی. زن و مرد در این مقاومت نقش داشتند و مردم آبادان خودشان را بخشی از دفاع شهری میدانستند.
در دورههایی که جنگهای پیدرپی در ایران وجود داشته و این بخش کشور بیشتر مورد تهاجم قرار میگرفته، این سبک معماری فرصتی برای حفظ و نجات اعضای خانواده مخصوصا نجات زنها بوده استبرای نمونه، بعدها از زبان یکی از پاسداران آبادان شنیدم که وقتی نیروهای عراقی در منطقه ایستگاه ۱۲ و جاده آبادان ـ ماهشهر پیشروی کرده بودند، گروهی از زنان آبادانی را دیده بود که در حال ساختن سنگر بودند. این روایت برای من بسیار قابل توجه بود؛ چراکه نشان میدهد مردم صرفاً در خانههای خود منتظر اتفاقات جنگ نبودند، بلکه مستقیماً درگیر دفاع از شهر شده بودند.
مادرم تا پایان مهر در آبادان بود، اما عملاً زندگیمان در سنگرها میگذشت. وقتی خبر رسید که عراق در حال محاصره شهر است، جلوی خانههایمان سنگر ساختیم. روی آن سقف گذاشتیم و کف آن را موکت انداختیم و شبها همانجا میخوابیدیم، با توجه به در تیررس بودن شهر و شلیک توپ و خمپاره و کاتیوشا خانهها امنیت نداشتند.
واکنش مردم در برابر اشغال شهر توسط عراقی ها متفاوت بود. مثلاً یک شب در مهرماه، در حالی که داخل سنگر بودیم، ناگهان صدای فریاد یک نفر در خیابان بلند شد که «عراقیها از شط گذشتهاند». آبادانیها به رودخانه میگفتند «شط». آن شب همهجا تاریک بود و ما از داخل سنگر فقط نور منورها را در آسمان را میدیدیم.
مادرم زنی لر و بسیار غیرتمند بود. همان شب از شدت نگرانی برای من و خواهرم صدیقه، میگفت اگر عراقیها وارد شهر شوند، پیش از اینکه به دست آنها بیفتیم، خودش ما را میکشد. شاید بیان این واکنش امروز برای کسی عجیب باشد، اما برای مردم آن روز آبادان، نگرانی درباره امنیت خانواده و بهخصوص زنان، بخشی جدی از تجربه جنگ بود.
همسایه دیوار به دیوار ما که با شروع جنگ همسایه سنگر به سنگر ما شده بود. با شنیدن فریاد عراقی ها از شط گذشتند، از همسرش خواست که یک چاقو برایش بیاورد تا پیش از اینکه دخترانش به دست عراقیها بیفتند خودش آنها را بکشد. این واکنشها نشان میدهد مردم آبادان در آن روزها تا چه اندازه با ترس از سقوط شهر و پیامدهای آن زندگی میکردند.
ماجرای این شب وحشتناک خیلی پیش از جریان کوه ذوالفقاری و عبور عراقی ها از بهمن شیر است. از قرار معلوم تصور عبور عراقیها از شط در آن شب ناشی از عملیات شناسایی نیروهای بعثی بود. کسی در کنار شط چیزی دیده بود و با فریاد میخواست مردم را مطلع کند.
نکته مهم این است که مردم آبادان با وجود این فشار و اضطراب، مدت زیادی تاب آوردند. به نظرم این تابآوری یکی از بخشهای کمتر دیدهشده مقاومت آبادانیهاست. مقاومتی که فقط در میدان نظامی اتفاق نیفتاد، بلکه در خانهها، سنگرها و میان خانوادهها جریان داشت.
یکی از اساتید تاریخ در توضیح سبک معماری خانههای بخش مرکزی ایران توضیح مهمی می داد، وجود قسمت بیرونی و اندرونی خانهها یا دهلیزهای طولانی آن، تنها مربوط به نوع ساخت و ساز نبوده. در دورههایی که جنگهای پیدرپی در ایران وجود داشته و این بخش کشور بیشتر مورد تهاجم قرار میگرفته، این سبک معماری فرصتی برای حفظ و نجات اعضای خانواده مخصوصا نجات زنها بوده است. مخصوصا در حملات مغول که داستانی غم انگیز دارد؛ تجربههایی تاریخی نشان میدهد نگرانی برای امنیت خانواده و زنان در زمان جنگ، سابقهای طولانی در جامعه ایران دارد.
* شما از حضور پررنگ زنان و دختران در مقاومت آبادان گفتید؛ از دختران ۱۴ تا ۲۵ سالهای که با وجود محاصره حاضر به ترک شهر نشدند و در بیمارستانها، پایگاهها و حتی تأمین ارزاق خانوادهها فعالیت میکردند. به نظر شما چه چیزی باعث شد زنانی که تجربه نظامی نداشتند، در همان روزهای نخست جنگ چنین مسئولیتی را بپذیرند و اینگونه در میدان مقاومت بمانند؟
به نظر من، با وجود همه حساسیتها و محدودیتهایی که درباره حضور زنان وجود داشت، نخستین عرصه جدی بروز و ظهور زن انقلابی مسلمان هشت سال دفاع جنگ بود. این اتفاق یک سیر زمانی از مهر ۵۹ داشت و خیلی سریع به نقطه اوج رسید.
من در شروع جنگ به عنوان یک دختر ۱۴ ساله دانش آموز حاضر نبودم از آبادان خارج شوم. بیش از ۱۰۰ دختر حدود ۱۴ تا ۲۵ سال آبادانی حاضر نشدند از شهرشان بروند، آن ها در فعالیتهای مختلف مرتبط با دفاع از شهر حاضر بودند. فکر میکنم دشمنان، انقلاب ما را بهدرستی درک نکرده بودند، انقلاب نقش تربیتی بسیار مهمی داشت. مثل یک مدرسه بود؛ زنها، مردها، کودکان و نوجوانان را تربیت کرد. شاید ما آن زمان، عمق تاثیر انقلاب در فکر و عمل جوانان را متوجه نشدیم، اما نتیجهاش را در جنگ دیدیم.
زمانی که شهید آوینی وارد عرصه روایت جنگ شد، یکی از نخستین آثاری که ساخت، فیلم «حقیقت» بود
بدون اینکه بخواهم درباره نیروهای انقلابی اغراق کنم، میتوان گفت، آنها در مقاومت خرمشهر و دفاع از آبادان نقش کلیدی داشتند. همه مردم وارد میدان شدند، از هر تفکر و منشی، اما کسانی که تا پایان ماندند و در شرایط سخت عقبنشینی نکردند، انگیزه قوی در دفاع از انقلاب داشتند. حضور زنان در مبارزات ضد رژیم شاهنشاهی و شرکت فعال در تظاهرات انقلاب یک الگوی جدید از حضور زنان را شکل داد.
البته شرایط همه یکسان نبود. زنی که فرزند کوچک داشت و امکان حضور مستقیم در میدان را نداشت، شاید ماندنش حتی میتوانست خطر بیشتری برای خانواده ایجاد کند. بسیاری از خانواده به دلیل شرایط بحرانی جنگ مجبور به ترک خانههایشان شدند.

زنانی که ماندند، بیشتر در بیمارستانها و همین طور بعضی ارگانها مشغول فعالیت شدند. خانوادههایی نیز همچنان در شهر بودند. در آبادان کمیتهای برای تأمین ارزاق تشکیل شده بود با همین نام، کمیته ارزاق. و یکی از نخستین کارهای این کمیته، ساماندهی و شناسایی خانوادههایی بود که در شهر مانده بودند.
ما برای هر کاری که نیاز بود داوطلب بودیم. بهنوعی نقش «آچارفرانسه» را داشتیم. با اینکه محل اصلی کار ما در بیمارستان بود در تحقیقات محلی و در واقع سرشماری خانواده های حاضر در شهر به کمیته ارزاق و بنیاد مهاجرین کمک میکردیم. در گروههای دو یا سه نفره در شهر جنگی در محلات تقسیم میشدیم و با آدرسهایی که داشتیم در خانه ها را میزدیم تا خانوادهها را شناسایی کنیم. تهیه مواد غذایی و حتی نان در جریان محاصره آسان نبود. کمیته ارزاق به این خانوادهها مواد غذایی میرساند. این بخش از زندگی کسانی که در شهر مانده بودند خودش یک روایت مفصل است که باید به آن پرداخت.
* به نظر شما اگر حصر آبادان و اشغال خرمشهر را از منظر طرف عراقی و تبلیغات آن دوره بررسی کنیم، چه تفاوتی میان این دو اتفاق وجود دارد؟ آیا تبلیغات گسترده صدام درباره اشغال خرمشهر و روایتسازی او پس از شکست در عملیات بیتالمقدس، در پررنگتر شدن این واقعه در حافظه عمومی مؤثر بوده است؟ چرا حصر آبادان، با وجود مقاومت طولانی و اهمیت راهبردی شهر، کمتر از اشغال خرمشهر در روایتهای جنگ دیده شده است؟
این فرمایش شما کاملاً درست است. من خودم آبادانی بودم، اما وقتی برادرم، اسماعیل، ۲۷ مهر در خرمشهر شهید شد، با خودم گفتم تا زمانی که خرمشهر آزاد نشود، برای شهادت اسماعیل گریه نمیکنم. سقوط خرمشهر برای ما سنگین بود. بعد از آزادی خرمشهر، در آبادان برای اسماعیل مراسم مفصلی گرفتیم.
با این حال، به نظرم باید به یک وجه دیگر ماجرا هم توجه کرد و آن، فعالیتهای رسانهای و نحوه روایت جنگ است. زمانی که شهید آوینی وارد عرصه روایت جنگ شد، یکی از نخستین آثاری که ساخت، فیلم «حقیقت» بود. او در این اثر سراغ بچههای خرمشهر رفت و با آنها گفتوگو کرد. این اثر بسیار تأثیرگذار بود و بعد از آن، بخش زیادی از روایت و تبلیغات جنگ حول محور خرمشهر شکل گرفت. در آن مقطع، این موضوع اهمیت بسیار زیادی داشت، اما مسئله این است که پس از آزادی خرمشهر، کمتر به اتفاقات زمینهساز این پیروزی توجه شد؛ در حالی که یکی از عوامل مهم آزادی خرمشهر، مقاومت یک ساله آبادان و پس از آن عملیات شکست حصر آبادان بود.
به نظرم باید به این نقطه برگردیم و ببینیم حصر آبادان چه پیروزیهایی را بعد از خودش رقم زد. مسئله این نیست که بخواهیم خرمشهر را کماهمیت جلوه دهیم؛ همه ما متعلق به یک کشور هستیم و هدف از بازخوانی این وقایع، یادگیری از تجربههای آن دوران است.
یکی از عناصر مهم این مدیریت، رادیو آبادان بود. رادیو در آن زمان تنها رسانهای بود که مردم بهصورت مستمر اخبار و اطلاعات را از طریق آن دریافت میکردند
آبادان در طول آن یک سال، به یک دانشگاه نظامی تبدیل شد. حصر طولانی، بستری برای آموزش و کسب تجربه نیروها را فراهم کرد. افرادی مانند مرتضی قربانی، احمد کاظمی و دیگر فرماندهان با نیروهای محدود وارد میدان شدند و در ادامه نقش مؤثری ایفا کردند. حمید باکری و مهدی باکری نیز در آبادان حضور داشتند. خط پدافندی از ایستگاه هفت تا ایستگاه ۱۲ و فیاضیه شکل گرفت؛ اگر نیروهای بعثی از این نقاط عبور میکردند، امکان سقوط آبادان وجود داشت.
این نیروها در همین شرایط آموزش دیدند. در یک سال، نیروهای سپاه آبادان، نیروهای اعزامی از شهرهای دیگر و حتی نیروهای مردمی، تجربههای زیادی به دست آوردند. من خودم امدادگر بودم و در ابتدا بسیاری از کارهای امدادی را بلد نبودم؛ نمیتوانستم رگ بگیرم یا آمپول بزنم. در طول همان یک سال، آموزش دیدیم و یاد گرفتیم.
بیمارستانها با پرسنل محدودی که داشتند در زمان عملیات نمی توانستند به خوبی به مجروحین رسیدگی کنند. برای همین نیروههای امدادگر وارد بیمارستان شدند. شهید مختاری در بیمارستان طالقانی از بچه ها میخواست که رگ گرفتن را روی دست او یاد بگیرند. امدادگران در بیمارستان هرکاری را که نیاز بود با جان و دل انجام میدادند. از پانسمان و بخیه زدن تا شستن زمین و تمیز کردن در و دیوار اتاق عمل و بخش.
من اولین بار که در بیمارستان امدادگران با پیکر شهدا مواجه شدم، بهشدت تحت تأثیر قرار گرفتم؛ حالم بد شد، گریه کردم و حتی گوشه بیمارستان استفراغ کردم. این برای من یک شوک بود. اما به مرور یاد گرفتیم که احساساتمان را مدیریت کنیم و بتوانم در شرایط سخت به وظیفهام ادامه دهم. همه دوستان من همین وضعیت را داشتند.
به همین دلیل میگویم آن یک سال برای ما فقط دوره مقاومت و دفاع از آبادان نبود؛ دورهای بود که باید در آن میایستادیم، یاد میگرفتیم و بزرگ میشدیم. اگر امروز با نیروهای نظامی آن دوره در آبادان گفتوگو کنید، بسیاری از آنها خواهند گفت که در آغاز جنگ چه چیزهایی را بلد نبودند و چگونه در جریان همین حصر و مقاومت، مهارتها و تجربههای لازم را به دست آوردند.
* پس از سقوط خرمشهر و آغاز حصر آبادان، چه عواملی باعث شد مردم و نیروهای مدافع شهر بتوانند در طول یک سال در برابر فشار و محاصره مقاومت کنند و از سقوط آبادان جلوگیری شود؟
یک سیستم کامل در آبادان شکل گرفته بود؛ از فرماندار و بخشدار و شهردار و امام جمعه گرفته تا سپاه، بسیج، نیروهای امدادی، هلالاحمر و نیروهای مردمی. همه این مجموعهها در کنار هم عملاً به یک سیستم منسجم تبدیل شده بودند که میتوانست شهری را که در محاصره قرار داشت، مدیریت کند.
به نظرم در آن مقطع، همه با درک روشنتری وارد میدان شده بودند و هرکس میدانست چه مسئولیتی دارد. یکی از عناصر مهم این مدیریت، رادیو آبادان بود. رادیو در آن زمان تنها رسانهای بود که مردم بهصورت مستمر اخبار و اطلاعات را از طریق آن دریافت میکردند و نقش بسیار مؤثری در مدیریت شهری داشت.

مردم تقریباً همیشه رادیو را روشن میگذاشتند تا بدانند چه اتفاقی در شهر در رخ میدهد. مثال روشن آن ماجرای حمله عراقیها از کوی ذوالفقاری است که از رادیو اعلام شد: «مردم شریف آبادان، بشتابید؛ عراقیها از ذوالفقاری حمله کردهاند.» همین اطلاعرسانی لحظهبهلحظه باعث میشد که حتی نیروهای غیر نظامی و مردمی برای کمک خودشان را به ذوالفقاری برسانند. هر چند سپاه آبادان در همان ساعات اولیه که مطلع شد به همراه بیسجیها به منطقه رفت. نیروهای فداییان اسلام هم در کنار سپاه بودند. ولی اعلام رسمی رادیو شهر را در مقابل این حمله بسیج کرد.
* شما اشاره کردید که عملیات پنجم مهر با وجود برتری نظامی و تجهیزاتی عراق، در مدت دو روز به پیروزی رسید و در این میان، هماهنگی ارتش و سپاه و تفاوت روحیه نیروهای دو طرف نقش داشت. به نظر شما چه عواملی باعث شد این برتری نظامی عراق در میدان عمل تعیینکننده نباشد و نیروهای ایرانی بتوانند در مدت کوتاهی حصر آبادان را بشکنند؟
عملیات پنجم مهر، به لطف خدا و با تلاش نیروها و هماهنگی میان ارتش و سپاه، طی دو روز به پیروزی رسید. به نظر من، یکی از نکات مهم در این عملیات، تفاوت روحیه نیروهای دو طرف بود. عراقیها از نظر تجهیزات و امکانات نظامی، واقعاً نسبت به ما برتری داشتند، اما از نظر روحی شرایط متفاوتی داشتند و نمیتوانستند از امکانات نظامی خود بهدرستی استفاده کنند.
البته این برتری نظامی عراق به این معنا نبود که پیش از جنگ، ارتش دو کشور فاصله بسیار زیادی با یکدیگر داشته باشند. با آغاز جنگ، عراق از جهات مختلف حمایت و تجهیز شد و کشورهای مختلف منطقه و برخی کشورهای اروپایی امکانات و تجهیزات در اختیار آن قرار دادند. با این حال، مسئله مهم این بود که صدام در داخل عراق نیز با نارضایتی مردم مواجه بود و بخش زیادی از مردم عراق با سیاستهای او همراه نبودند. حتی نیروهایی مانند لشکر بدر را داشتیم که عراقیها بودند اما در کنار ما با صدام می جنگیدند. بسیاری از نیروهای عراقی در عملیات ها خودشان تسلیم میشدند.
در کنار نیروهای مردمی و انقلابی، ساختار نظامی و اجرایی نیز به تدریج منسجمتر شدند و ارتش نیز نقش مؤثری در ادامه جنگ ایفا کرد
در نهایت، عملیات در مدت دو روز به نتیجه رسید و حصر آبادان شکسته شد؛ اما برای ما در بیمارستان، ماجرا به همین سرعت تمام نشد. ما تقریباً تا ۱۰ روز همچنان درگیر پیامدهای عملیات بودیم، بهویژه به دلیل مجروحانی که با جراحتهای بسیار شدید به بیمارستان منتقل میشدند و نیاز به عملهای سنگین و مراقبتهای طولانی داشتند. بسیاری از این مجروحان را نمیشد بلافاصله به مراکز دیگر اعزام کرد. ابتدا باید تحت عمل قرار میگرفتند، وضعیتشان تثبیت میشد و بعد امکان انتقال آنها فراهم میشد. بنابراین اگرچه عملیات از نظر نظامی طی دو روز به پیروزی رسید، برای کادر درمان و امدادگران تا چند روز ادامه داشت.
* با وجود حملات مکرر پس از شکستن حصر، چه عواملی باعث شد مردم آبادان تا پایان جنگ در شهر بمانند و این میزان تابآوری و همراهی را حفظ کنند؟
پس از شکستن حصر آبادان نیز شهر چندین بار مورد حمله قرار گرفت و مردم همچنان با شرایط سخت جنگی مواجه بودند. برای همین، در همان جاده آبادان ـ ماهشهر، محلی را برای اسکان موقت خانوادهها آماده کرده بودند. در فاصلهای از آبادان، احتمالاً حدود هشت کیلومتری ایستگاه هفت، چادرهایی برپا شده بود تا هر زمان شهر زیر آتش سنگین قرار میگیرد خانوادهها را به آنجا منتقل کنند.
این وضعیت بهخصوص در عملیات والفجر ۸، در بهمن ۱۳۶۴، شدت بیشتری پیدا کرد. در آن مقطع، شرایط آبادان بهگونهای بود که خانوادهها را بهطور گسترده از شهر خارج کردند. خانوادهها مواد غذایی موجود در خانهشان را به دست ما میرساندند که خراب نشوند. با شروع عملیات برق هم معمولا قطع میشد. حجم کمکهایی که مردم برای خانوادهها و نیروها میفرستادند، بسیار زیاد بود؛ از گوشت و مواد خشک گرفته تا میوه و دیگر اقلام غذایی. گاهی واقعاً با خودمان فکر میکردیم این حجم از مواد غذایی را چگونه باید مدیریت کنیم.
با وجود این شرایط، مقاومت و تابآوری مردم آبادان تا پایان جنگ ادامه داشت. خانوادههایی که در شهر مانده بودند، در جریان عملیاتهای مختلف بارها مجبور شدند شهر را ترک کنند، مدتی در محلهای اسکان موقت زندگی کنند و دوباره به آبادان بازگردند. در عملیات والفجر ۸، شرایط دشوارتر شد و پس از آسیب دیدن پلهای آبادان، پل خاکی بر روی بهمنشیر زدند. بخشی از خانوادهها به ماهشهر منتقل شدند و در کمپ آ ماهشهر ساکن شدند.
مردم آبادان تابآوری و ایستادگی بالایی داشتند. یکی از عواملی که خودم در آن دوران احساس میکردم، توجه مردم به سخنان امام خمینی(ره) بود. مردم پیگیر بودند که امام چه میگوید و چه انتظاری از آنها دارد. این وحدت و همراهی و اینکه مردم سخنان او را مبنای عمل خود قرار میدادند، در تحمل شرایط دشوار مؤثر بود.
سبک زندگی مردم نیز بهطور کامل تغییر کرده بود. برای مثال، گوشت و مرغ سهمیهبندی بود و گاهی اصلاً به دست مردم نمیرسید. در نتیجه، غذاهای سادهای تهیه میکردند؛ مثلاً گلکلم با رب در کنار برنج یا کوکوی سیبزمینی. با این حال، کمتر کسی از شرایط غذایی شکایت میکرد یا اعتراض داشت. دغدغه اصلی مردم این بود که به رزمندگان کمک کنند و هر کاری از دستشان برمیآید برای پشتیبانی از جبهه انجام دهند.
نکته مهم دیگر این بود که نیروها به تواناییهای اولیه خود اکتفا نکردند و تلاش کردند دانش و تجربه خود را افزایش دهند. یکی از نمونههای آن، تغییر تواناییهای مهندسی و نظامی در طول جنگ بود. عراق اگر امکان عبور از اروند را داشت، مسیرهای دیگری را انتخاب نمی کرد و برای رسیدن به اهداف خود الزاماً نیازی به دور زدن و درگیر شدن طولانیمدت در خرمشهر و آبادان را نداشت. اروند در برخی نقاط حدود ۳۰۰ متر و در برخی نقاط حدود ۷۰۰ متر عرض داشت، اما جریان خروشان رودخانه عبور از آن را دشوار میکرد.
در ادامه جنگ، دانش و تجربه نیروهای ایرانی به سطحی رسید که در عملیات والفجر ۸ امکان احداث پل بعثت و عبور نیروها از اروند فراهم شد و نیروهای ایرانی توانستند وارد فاو شوند. این اتفاق را میتوان نمونهای از افزایش تواناییهایی دانست که نیروها در طول جنگ به دست آوردند.
در کنار نیروهای مردمی و انقلابی، ساختار نظامی و اجرایی نیز به تدریج منسجمتر شدند و ارتش نیز نقش مؤثری در ادامه جنگ ایفا کرد. برای نمونه، نقش شهید صیاد شیرازی در برخی مقاطع مهم جنگ و همچنین در مقابله با حمله سازمان مجاهدین خلق پس از پذیرش قطعنامه، قابل توجه بود. او یکی از فرماندهانی بود که در آن مقطع نقش داشت و بعدها نیز به دست اعضای این سازمان ترور شد.
در مجموع، به نظر من نیروهای جوانی که وارد جنگ شدند، در جریان همین تجربه رشد کردند. همانطور که در کتاب «یکشنبه آخر» نیز نوشتهام، جنگ انسان را خیلی زود با مرگ، خطر و فداکاری مواجه میکند و همین مواجهه میتواند موجب بلوغ فکری و شخصیتی و رشد سریع انسان شود.
ادامه دارد...



نظر شما